|
!... سایه ی هیچ ! هیچ اگر سایه پذیرد ، ما همان سایه ی هیچیم
|
|
گوش کن !! گوش کن ....
می شنوی ؟! در غروبی دیگر بوته ی نسترنی جانش باخت و تن عاشق یاس که چه بی جرم سرودش پژمرد یا صدای طوفان که ز بی سایه گی خود آشفت ! گوش کن .... می شنوی ؟! بر افق های نگاهم روشنی دوخته ام خسته ام زین افق بی رونق من و دستم گاهی به ترنم بخشی بر برگ گلی مشغولیم من و قلبم گاهی ریشه ی قرص محبت را در پای خسی می جوئیم گوش کن .... می شنوی ؟! این صدای من نیست من سکوتم باقی است تک تک ثانیه ها اینجا در فریادند نغمه ی صبح که مرغان سحر می خوانند نوحه ی خاموشی است گوش کن ..... نه .......! کافی است ...! خسته ام زین سخن هر روزه خسته ام زین نفس مصنوعی چشم هامان بسته است و صدایی مبهم نقش بر پرده ی لب ها بسته است ارتعاشی باید ... که فرو ریزد این سقف سیاه که جوان گردد یک برگ کبود که رمق بخشد یک خار تباه تا بخواند هر صبح بلبل خسته سرود بر جدار غم ها بنویسی : نابود !
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 1:35 AM توسط none-shadow |
کابوس... قلب های پا مال شده برگ های سوخته ی دوستی فریاد های بی صدا کابوس ...! پرسه های نا امیدی ضجه های مهربانی لرزه های وجدان کابوس ... ! زدن مُهر فراموشی بر آغوش پیکری سرد لحظه ی داغ خاموشی کابوس ... کابوس ... کابوس ....... !
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 4:47 PM توسط none-shadow |
لحظه های عمر تکرار غریبانه این لحظه ها و جای سنگین پاهای زمان بی رحمانه قطره های عمر را از من می گیرند دریای عمرم نثار تو باد ای که حسرت بوسه ی عشق هنوز در رگهای توست ... تنها تو ، احساس خاکستری مرا می فهمی !
نوشته شده در شنبه 22 مرداد1384ساعت 11:4 AM توسط none-shadow |
و باز هم ... قبلش می خواستم چیز ای دیگه ای بنویسم ولی الان فکر کنم چند بیت از غزل های بیدل دهلوی رو بنویسم خالی از لطف نباشه ! چون یه جوراییم وصف حاله به رنگی،یأس جوشیده است با دل که درد آید اگر گویم بیا دل ز پرواز نفس ، غافل مباشید چو شبنم، ریشه دارد در هوا دل ز خاک ما قدم فهمیده بردار مبادا بشکند در زیر پا دل گرفتارم گرفتارم گرفتار نمی دانم نفس، دام است یا دل به صورت بی دلم اما به معنی بود چون اشک، سر تا پای ما دل و تو یه غزل دیگه ... با هستی ام وداع تو و من چه می کند ؟ با فرصت نیامده، رفتن چه می کند ؟ هستی برای هیچ کس آسودگی نخواست گر دوست این کند به تو ،دشمن چه میکند؟ دل های غافل و اثر وعظ تهمت است بر عضو مرده، مالش روغن چه می کند ؟ !
نوشته شده در جمعه 21 مرداد1384ساعت 1:55 AM توسط none-shadow |
کاش گل می دانست ... کاش گل می دانست ...
که نباید خندید بی جهت بر رگ یک برگ ستبر که گر امروز به خود مغرور است اگر امروز شکوفایی هست فصل غمگین باقی است کاش گل می دانست ... که چو فردا آید دگرش نور نبارد خورشید دگرش بوسه نمی بخشد باد بر دگر صبح نباشد امید ! کاش گل می دانست ... دل هر رهگذری زیبا نیست دستی خواهد آمد و تن خسته ی او خواهد چید کاش گل می دانست ... زندگی وسعت یک دنیا نیست زندگی معنی فردا ها نیست شعله شمعی است که در هر وزشی لرزان است
کاش گل می دانست ... که به شفافی یک رود روان به زلالی نسیمی گذران می توان عاشق گشت و دلی را نشکست ! گل اگر می دانست یا تو می دانستی ... صحبت از چهره ی سبز یک برگ صحبت از شاخه ی عریان ، هم بود وای اگر می دانست ... تا قیامت در ما عشق در جریان بود ...! کاش گل می دانست !!!
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 4:30 AM توسط none-shadow |
فردا... امروز اگر بر تن هر سبزه گلی نیست بر چهره ی مهتاب دگر نور مهی نیست امروز اگر پیکرم از زخم تهی نیست من گمشده ام جز تو مرا هیچ رهی نیست...
« امروز به فردا شود و ره گذری نیست من رفته ام و یاد منم در نظری نیست »
گر بر دل عشاق دگر شور و تبی نیست گر صبح پر از ناله مرغ سحری نیست یا رود به جز زمزمه ی اشک تری نیست خورشید غم است آنچه جز او داغ تری نیست
«امروز به فردا شود و ره گذری نیست من رفته ام و یاد منم در نظری نیست »
من ماندم و در آیینه هم نقش کسی نیست می سوزم و جز عشق سرم را هوسی نیست افسوس ! که طوفان بلا را سپری نیست هر گل به کجا خوار و گرفتار خسی نیست ؟!!!
«امروز به فردا شود و ره گذری نیست من رفته ام و یاد منم در نظری نیست »
امید کجا رفت که فریاد رسی نیست ؟!! مجنون که گشتیم ؟!! جز او هیچ کسی نیست ای کاش به فردا رسم اما نفسی نیست ای کاش جهان بشنود اما جرسی نیست !
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 1:1 AM توسط none-shadow |
نگاه ...
و هیچ کس غربت یک نگاه سرد را نمی فهمد من بر تن دیوار ترک خورده ای معنی این نگاه را دیدم
رعشه ی ویرانی پیکر سنگی اش را ...
و گاه عادت یک بوسه تن تنهاییم را می آزارد ... هنوز نمی دانی ...؟! مرا چراغ دلت همچو آفتابی بود چقدر بی تو این بهار دلسرد است ...
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 2:57 AM توسط none-shadow |
تقدیم به .....! برای باورش کردن دلم را در درون کشتم به سنگ از داغ دل گفتم ... صبورم کرد ز آبی که روان می گشت پرسیدم ... یقینم داد به گلبرگ گلی گفتم ... رگش پژمرد ! ولی من باورش کردم ...! برایش از وفا گفتم ... زمین لرزید برایش از غم آیینه ها گفتم ... ولی نشنید ! به او گفتم دلت را مهربان باشم ... به من خندید !! به من خندید... چون او هرگز نمی دانست درون سینه ام رودی به جریان است که آبش مملو از مهر است که قطراتش همه عشق است نمی دانست ... که من هم جنگلی سبزم درختانم به زخم تیشه آگاهند به برگ زرد پائیزی نمی خندند به عشق بوسه ی خورشید جاویدند محبت ، در میان ریشه ها جاریست ندانست و... درخت آشنائیمان به آتش زد به نهر مهربانی ، شطی از خون ریخت نگاهم لحظه ای بر پشت سر افتاد خدایا ...! من چه می بینم ؟! نهال دوستیمان هم ز جا بر کند ...؟! خدایا ...! او دلش از چیست ؟ کنون تنها درین فکرم ! خدایا ...! وای از این دنیا ! اگر دریای من سوزاند با خشکی چه خواهد کرد ... ولی این را ز من بشنو اگر بر نهر خشکینی گذر کردی ... و یا بر باغ پائیزی نظر کردی دلت را لحظه ای بر خاک آن بگذار که با درد نهانش آشنا گردد مبادا ! بر دلی از سنگ ، دل بندد ! مبادا ! در بهار آغوش غم بیند ! مبادا ! رنگ خون گردد !
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 0:53 AM توسط none-shadow |
آبی رنگ صداقت بهتر است !
باز امشب صحن چشمانم تر است باز هم افسون غم در بستر است باز بی کس ،بی نشان، اما هنوز عشق داغی شعله ور در خاطر است می زدایم نقش خون از دیده ام سینه ی خونین من زیبا تر است از دل سنگت نمی ترسم ولی ترس من از جای زخم خنجر است آسمان قلب من گر تیره گشت ابر باران زای من روشن تر است با شقایق گشته ام هم خون ولی داغ قلب من از آن هم بد تر است کاش من هم آشیانی داشتم ترس طوفان از غم واهی سر است سینه مجنون شد ،به فریادم رسید ای که نام لیلی ات در خاطر است زندگی زیباست می دانم ، دریغ ! غنچه ی عمر من اما پرپر است بی سبب دنبال قلبم گشته ای بی دل ام ، شمع دلم خاکستر است !
بازم غمگین شدش می دونم
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 1:52 AM توسط none-shadow |
حالا نظر خودم ! حتی خشن ترین و خاردارترین موجوداتم می تونن قلب داشته باشن !!!
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 0:43 AM توسط none-shadow |
نظرتون چیه ؟!
نوشته شده در جمعه 7 مرداد1384ساعت 11:49 PM توسط none-shadow |
لبخند لبخندی بزن ! دریا شعله ور می شود ... طوفان آرام می گردد .... و عشق معنا می شود !!
نوشته شده در جمعه 7 مرداد1384ساعت 2:2 AM توسط none-shadow |
پروانه کاش می شد همچو پروانه دنیا را دید و باز تنها زیباییها را چید ...
نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 10:37 PM توسط none-shadow |
می شود !! روشن آبی دل را نزداییم به زنگار غرور نسراییم غزل های تباه ننویسم سخن های دروغ !
نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 5:52 PM توسط none-shadow |
شاید ! دنیا شاید گاه زیبا تر از آن باشد که تا به حال می پنداشتی ! شاید گاه سخت تر از آن باشد که تحملش در توان توست ! ولی هیچ گاه برای تو نیست پس تو هم برای او مباش !!!
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 3:40 PM توسط none-shadow |
تنها ولی ... تنهایی حس زیبایی است ! حس گذشته ای پر راز حس آینده ای پر عشق حس تنها نبودن !!!
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 9:35 AM توسط none-shadow |
جرم ما !! وقت است که بر بی کسی عشق بگرییم
کاین شعله ز خار و خس ما خاک نشین شد !
<< بیدل دهلوی>>
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 2:48 AM توسط none-shadow |
صدای تو !!! صدایم کن
صدای آشنای تو نمی آید چه دارم انتظار از آشناییمان ؟ زمانیکه برای من نسیم صبح هم شعری نمی خواند دگر مهتاب هم نوری نمی تابد نه .. من خو کرده ام با زجر و تنهایی من عادت کرده ام بر درد رسوایی نمی ترسد دلم از خنجر طوفان نمی لرزد وجودم از تب عصیان منی که تار و پودم مملو از درد است منی که خنده هایم رنگ بی رنگی است صدایم از نوای زندگی خالی است ... چه باک از این جهان دارم ؟! چه ترسی از هجوم گردباد لحظه ها دارم ؟! همه رنجم چه تسکینی ؟ همه دردم چه درمانی ؟ همه عشقم چه معشوقی ؟ همه آهم چه مأوایی؟ چه دارم من ؟!! دلی پر مهر و پر احساس ! نیارزد هیچ آنچه من دارم درین دنیا ریا خواهند دلت را بی وفا خواهند سرودت بی صدا خواهند نمی دانم که اینها از خود دنیا چه می خواهند ؟!! هنوز آرام و سنگین است بغض من هنوزم مرهم دلهای غمگین است قلب من هنوزم سینه پر درد است هنوزم آتشم اما تنم سرد است ! درختم من ولی برگم چرا زرد است ؟! صدا کن آشنا من را هنوزم زنده ام اما ......
هنوزم زنده ام اما ...........
نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 0:39 AM توسط none-shadow |
رهایی! در گیر و دار و سردی هر روز زندگی
مشتاق روزگار رهایی نشسته ام من خسته و ملول ولی هم چنان بهار امید بر گذشتن دی ها ببسته ام با قلب پر ز درد و دلی خونی و غمین من عهد غیر عشق بر کس نبسته ام دارم بسی شکایت از این کهنه سرنوشت حالا که برگ خشک نهالی شکسته ام افسوس کز گذشت زمان و عبور عمر من خالی از محبت و سرشار غصه ام تنها پر از امید به فردا نشسته ام اکنون که از تمام جهان دل گسسته ام !!!!
نوشته شده در شنبه 1 مرداد1384ساعت 0:55 AM توسط none-shadow |
|
بی نگه تماشا کن , جلوه بی نشانیهاست (تمام اشعار این وبلاگ به جز آنهایی که نام شاعر در زیر آنها ذکر شده ، سروده یnone-shadow می باشد ) پست الکترونيک پرينت صفحه خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها شهریور 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 فردا برایت می شوم یک شعر ...! دلم گرفت! خداحافظ! پرنده ، بیچاره ! نگو ز یاد برده ای مرا ، دیر است هنوز سفید وقت کم می آورم ! نفس آزاد و روحم سبز اینجا سکوت مطلق است ... قفس مهر اشک... جوانه ی زندگی موج سکوت... مدفون شده گوش کن !! می شنوی ؟! کابوس... لحظه های عمر کاش گل می دانست... فردا... نگاه ... آبی رنگ صداقت بهتر است ! صدای تو !!! رهایی! فصل تازه ... آرزو لاجرم...! دلتنگی های شاعر خیابان آزادی e learning خلوت دل گل داوودی وقتی عشق هست, پس باید یک رنگ شن و باز هم غم تنهایی نزد ما آمد !!!!!!!!!! هو یجو ر ی !!!!!!!!!! تاج ماه دقایق عشق تکه هایی از من شعرهاي بي مخاطب نبض خیس ساحل باران تازه های ادبی آهای زمین از مخمل و ابريشم از خاک عشق... قاب شيشه اي من ستاره ترانه ها دل شکسته سفری به رویای خویشتن ای خاتون رویاهای من , مرا دریاب خسته ترین دختر دنیا کلبه محبت و عاشقانه هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد... چند خطی ستاره ای زيباترين شعرهاي امروز مرگسایه های ف ا ص ل ه ،اسبشان که هی شود حکایت های من... حریم عاطفه یعنی نهایت !روح تکانی معبد هستي ساحل نشين اشك دختر کبریت فروش شادی پلاک 14 سفیر مهتاب
آمار بازديدکنندگان :
BLOGFA.COM
|