نفس آزاد و روحم سبز
دلی آشفته تر از باد
درون کلبه ی تاریک تقدیرم
هزار آه است و صد فریاد ...
منم کز اولین آغاز
حریر پیکرم در اشک مدفون است
چرا این گونه باید زیست ..؟؟!!
چرا رویای من همرنگ با خون است ..؟؟
نفس آزاد و دل تنگ است
و نور آفتاب چشم من بی رنگ بی رنگ است
جهان تار و بد آهنگ است ...
و جنس دوستی آهن تر از سنگ است ....!!
من از این زندگی بیزار بیزارم !!!
به تا کی دست محنت را بیفشارم ؟!!
همه بغضم ولی لبریز انکارم ...
خدایا این چنین باشی نگهدارم ؟؟!!
و بازم کهنه تر از پیش ...
نوای آشنای غصه می آید ز گفتارم
و من در کلبه ای ویران ....
هنوزم از خیال عشق سرشارم ..!
نفس آزاد و روحم سبز
دلی آشفته تر از باد
درون کلبه ی تاریک تقدیرم
هزار آه است و صد فریاد ...
و صد فریاد...
فریاد ...
یاد....