نگو ز یاد برده ای مرا ، دیر است
نگو ، که بی تو دل از طعم زندگی سیر است
نمی رسم به تو ای رهسپار بی احساس
به پای تک تک درها که قفل و زنجیر است
تو را چه کرد زمانه درین جدایی ها
رها شدی و دل من هنوز درگیر است
برو ،برو به سلامت ،چرا که دیگر من
جوانی ام پس غم ها شکسته و پیر است
نترس حال بدی نیست ، کرده ام عادت!
شبم که غرق به خون است و روز دلگیر است
مباش فکر گلایه ز لحظه ای که گذشت
گذشته طی شد و آینده جای تدبیر است
مپرس از چه ملولی ، مپرس از حالم
که دوست رفته و تنهایی ام نفس گیر است !